الینا الینا ، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره

◕‿◕الینا خوشگل مامان و بابا ◕‿◕

شعر برا دخمل خانم

  براي دخمل  ماهمون، الینا خانم نازدونه ، دخملك نمونه،   توت فرنگي گلخونه ، عزيز دردونه ،  يكي يكدونه كه ماه آسمونه به يادگار بمونه این شعر نمونه   دخترم ای جانم ...  دخترم شیرین تر از شهد عسل دخترم صد شعرنو یکصد غزل   دخترم زیباترین رنگین کمان   آفتاب روشن این آسمان   دخترم یک عالمه مهر و وفا پرترین پیمانه جود و سخا دخترم گلدان گلهای بهار   دانه ی یاقوت زیبای انار   دخترم بر درد بی درمان شفا   یک ملک در ظاهری انسان نما...
20 بهمن 1390

مامان و کاراش

سلام مامانی این چند روز نمیدونم چرا فشارم میفته اصلا حال ندارم این چند روز تا دانشگاه و کلاسا شروع نشده یه خونه تکانی بکنم شیطون شدی همش اتیش میسوزونی دوست دارم عشقم  ...
20 بهمن 1390

بی حوصلگی

سلام الی مامانی خوفی عشقم نمیدونم چرا دلم گرفته اصلا حوصله ندارم البته یه خوردش به خاطر درسامه اخه یکیشو افتادم خیلی ناراحتم البته همه دلداریم میدن از این ناراحتم که خیلی خوندم ...
19 بهمن 1390

چگونه کودکی با هوش هیجانی بپرورانیم؟

چگونه کودکی با هوش هیجانی بپرورانیم؟   در یک لحظه کودک شما بسیار شاد و خوشحال است اما در چند لحظه ی بعد ،  بسیار عصبانی شده ، گریه و داد می کند . چرا چنین اتفاقی رخ می دهد ؟ یک لحظه کودک شما پادشاه جهان است و با شادی و خوشحالی به این سو و آن سو می دود؛  کمی بعد خشمگین شده است، از روی نا امیدی مطلق گریه می کند و اسباب بازیهایش را به این سو و آن سوی اتاق پرتاب می کند. مانند بسیاری دیگر از والدین ممکن است  برای شما هم پیدا کردن راهی برای پاسخ دادن به احساسات و رفتارهای کودک در این لحظات سخت و دشوار، مشکل باشد. متخصصان بر این باورند که این لحظات در اوایل دوران کودکی...
19 بهمن 1390

الینا و مهمونی

سلام ٤شنبه رفتیم خونه خاله حمیدهرفتیم پیش دوست تو هلیا  ٢٢ روز ازت کوچیکتره پرهام هم ٤ سالشه خب ساعت ٥:٣٠ از کرج راه افتادیم به سمت تهران خیلی ترافیک بود ساعت ٩ شب رسیدیم خاله المیرا هم اومده بود خاله حمیده شام خورشت قیمه و گراتن بادنجان درست کرده بود ژله و سالاد ...... خلاصه عسلم کلی   زحمت کشیده بود بعد از شام خانما رفتیم تو اتاق که شما دخملا رو شیر بدیم  شما که شیر خوردی  گذاشتمت رو پام داشتی با عروسکت بازی میکردی که یهو پرهام بالشو از زیر سرت کشید بیرون کلی   ترسیدی و گریه کردی پ رهام بیچاره خودش هم ترسیده بود همش میگفت میخواد با تو ازدواج کنه کلی خندیدم شب موند...
17 بهمن 1390

7 ماهگی

دست دست دست ........ هورا هورا هورا   دست دست دست ........ هورا هورا هورا دست دست دست ........ هورا هورا هورا دست دست دست ........ هورا هورا هورا دست د ست دست ........ هورا هورا هورا دست دست دست ........ هورا هورا هورا ٧ ماهگیت مبارک ...
17 بهمن 1390