قصه امشب
بزغاله خجالتی توی یه گله بز ،یه بزغاله خجالتی بود که خیلی آروم و سر به زیر بود .وقتی همه بزغاله ها بازی و سر و صدا راه می انداختنداون فقط یه گوشه می ایستاد و نگاه می کرد. وقتی گله بزغاله ها به یه برکه ی آب می رسید،بزغاله های شاد و شیطون برای خوردن آب می دویدند سمت برکه و حسابی آب می خوردند و آب بازی می کردند . اما بزغاله ی خجالتی اینقدر صبر می کرد تا همه بزغاله ها از کنار برکه برن بعد خودش تنهایی بره آب بخوره .بعضی وقتا از بس دیر می کرد ،گله به سمت دهکده به راه می آفتاد و اون دیگه وقت آب خوردن رو از دست می داد .این جوری اون خیلی خودشو اذیت می کرد. ...
روز تولد الینا
الینا ۱۵/۴/۱۳۹۰ در بیمازستان شهید باهنر البرز ساعت ۹:۴۵ دقیقه صبح به دنبا اومد خیلی خوشحال بودیم چون یه فرشته کوچولو ناناز خدا بهمون داده بودیم (راستی دخمل خوشگلم حاج خانومه تو شکم مامانش ۶ ماهه که بود حاج خانم شده) خیلی لحظات شیرینی بود اما شیرینی فقط ۱۲ ساعت دوام داشت چون دخمل ناز من دچار رکتوراژی شد ۱۱ روز بیمارستان طبی کودکان بستری بود بعد ۱۱ روز مرخصش کردن خدارو شکر امیدوارم دیگه هیچ وقت دخمل نازم مریض نشه چون مامانی و بابایی خیلی خیلی دوستش دارن بدون الینا میمیرن ...
نویسنده :
مامان الینا
4:11
من ام خاکم که ................
من آن خاكم كه عاشق ميشود سر تا پاي خودم را كه خلاصه ميكنم، ميشوم قد يك كف دست خاك كه ممكن بود يك تكه آجر باشد توي ديوار يك خانه، يا يك قلوه سنگ روي شانه يك كوه، يا مشتي سنگريزه، تهته اقيانوس؛ يا حتي خاك يك گلدان باشد؛ خاك همين گلدان پشت پنجره. يك كف دست خاك ممكن است هيچ وقت، هيچ اسمي نداشته باشد و تا هميشه، خاك باقي بماند، فقط خاك. اما حالا يك كف دست خاك وجود دارد كه خدا به او اجازه داده نفس بكشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان داشته باشد. يك مشت خاك كه اجازه دارد عاشق بشود، انتخاب كند، عوض بشود، تغيير كند. واي، خداي بزرگ! من چقدر خوشبختم. من همان...
درد ودل
الینامامانی سلام این حرفا و داستان هایی رو که برات میگم واسه اینه که بدونی زندگی چه بازیه عجیبیه الینا مامان دورت بگردم دلم میخواد حاج خانم کوچولوم که تو باشیواقعا بدونی چرا هفت بار دور خونه خدا گشتی (((الینا وقتی ٦ ماه بود تو شیمک مامان بودی حاج خانم شدی)))))اخ دلم میخواد این داستان ها دیدتو وسیع کنه واسه همین واست تعریف میکنم تا گوشت اشنا بشه ...
قصه امشب
اسماعیل كارگر یك نانوایی بود. صبح به صبح ماشین بزرگ، كیسههای زیادی آرد میآورد و دم در نانوایی میریخت. اسماعیل هم به محض اینكه از خواب بیدار میشد این كیسهها را داخل نانوایی میبرد.مادر اسماعیل چندین روز بود كه مریض شده بود و دكترها گفته بودند او باید عمل شود و پول عملش هم زیاد بود.طبق معمول آن روز ماشین آرد آمد و تعداد زیادی كیسه آرد در مغازه خالی كرد. اسماعیل هم بلند شد و مشغول حمل كیسههای آرد شد.در همان حین كه اسماعیل مشغول بردن كیسههای آرد بود، ناگهان دید یك موش كوچولو از بین كیسهها در رفت و رفت داخل مغازه. اسماعیل دنبال موش رفت ولی اثری از ...
نویسنده :
مامان الینا
3:06



