الینا الینا ، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره

◕‿◕الینا خوشگل مامان و بابا ◕‿◕

قصه امشب

1390/10/6 2:03
نویسنده : مامان الینا
279 بازدید
اشتراک گذاری

 

 

فينگيلي و جينگيلي

 

 

 

در ده قشنگي دو برادر زندگي مي كردند. اسم يكي از انها فينگيلي و

 ديگري جينگيلي بود.

 
فينگيلي پسر شيطون و بي ادبي بود و هميشه بقيه مردم ده را اذيت

 ميكردو هيچكس از دست او راضي نبود

.
اما برادرش كه اسمش جينگيلي بود. پسر باادب و مرتبي بود هيچ وقت

 دروغ نمي گفت و به مردم كمك ميكرد

.
يك روز فينگيلي و جينگيلي به ده بالا رفتند و با بچه هاي انجا شروع به

 بازي كردند. بازي الك و دولك، طناب بازي

و توپ بازي. در همين وقت فينگيلي شيطون و بلا يك لگد محكم به توپ

 زد و توپ به شيشه خورد و شيشه

 شكست. بچه ها از ترس فرار كردند و هر كس به سمتي دويد. ننه

 قلي از خانه بيرون امد. اين طرف و ان طرف ر

ا نگاه كرد. اما كسي را نديد. ننه قلي به خانه برگشت و كنار حوض

 نشست. از انطرف بچه ها وقتي ديدند ننه قلي

 

 در را بست دوباره جمع شدند و شروع به بازي كردند. ننه قلي يواش

 يواش در را باز كرد و صدا زد آي فينگيلي، آي جينگيلي، آي بچه ها

، كي بود كه زد به شيشه؟

 
جينگيلي گفت: من نبودم.

فينگيلي گفت: من نبودم.

 


ننه قلي از فينگيلي پرسيد: پس كي بوده؟

 
فينگيلي كه ترسيده بود به دروغ گفت: كار قلي بوده

.
قلي با ترس جلو امد و گفت كه كار او نبوده

.
يكي ازبچه ها گفت: اگه كسي كه اين كارو كرده راستشو نگه، ديگه اونو بازي نمي ديم.

جينگيلي گفت: راست بگو هميشه، دروغگو چيزي نميشه

.
فينگيلي از حرف بچه ها پند گرفت و گريه اش در اومد. جلو رفت و گفت: ننه جان شيشه رو من شكستم. بيا بزن

 به دستم

 


ننه قلي مهربون گفت: فينگيلي عزيزم حالا كه متوجه اشتباهت شدي تو را مي بخشم. 
 68185737

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)