قصه امشب
ادریس نبی پيامبري بود به نام ادريس نام اصلي او «اخنوخ» بود اما چون او هميشه در حال مطالعه بود به او «ادريس» لقب دادند يعني كسي كه هميشه در حال خواندن و درس دادن است . در زمان ادريس هنوز مدت زيادي از زندگي بشر نگذشته بود هنوز خط و نوشتن و لباس و خانه وجود نداشت . ادريس براي اولين بار به آدم ها ياد داد كه چگونه نخ بريسند و پارچه ببافند . چطور كلمه بنويسند و حساب كنند و خانه بسازند . چيزهايي كه ادريس ياد داد، باعث شد كه زندگي مردم راحت تر شود به همين دليل همه او را دوست داشتند و از او راهنمايي مي گرفتند . تا اينكه اتفاقي افتاد . در زمان ادريس پادشاهي ظالم زندگي مي كرد . ...
شکر خدا
الینا مامانی اصلا دوست ندارم عکس کوچولوییتو نگاه کنم چه برسه اونا رو تو وبلاگت بذارم خیلی ناراحت میشم یاد اون روزای سخت می افتم عصبی میشم یاد اون روزی که همه با نینی هاشون مرخص شدن اما من تنها بودم خیلی سخت بود جیگر مامان الینا جون خدا تورو دوباره بهمون داد خدایا شکرت خدایا شکرت ...
اولین واکسن
ا الینا مامانی به خاطر ایتکه تا 11 روزه گی بیمارستان بودی واکسن یه روزه گی رو 15 روزه بودی زدی بعدشم اومدی خوابیدی وقتی از بیمارستان اوردیمت خیلی کوچولو شده بودی به خاطر همین همش شیر میخواستی ما هم واسه اینکه تو جون بگیری اومدیم خونه مادر جون که من فقط فقط به شما برسم سرورم ...
نویسنده :
مامان الینا
1:38
12 روزه گی
عکس 11 روزه گی
قصه امشب
بزغاله خجالتی توی یه گله بز ،یه بزغاله خجالتی بود که خیلی آروم و سر به زیر بود .وقتی همه بزغاله ها بازی و سر و صدا راه می انداختنداون فقط یه گوشه می ایستاد و نگاه می کرد. وقتی گله بزغاله ها به یه برکه ی آب می رسید،بزغاله های شاد و شیطون برای خوردن آب می دویدند سمت برکه و حسابی آب می خوردند و آب بازی می کردند . اما بزغاله ی خجالتی اینقدر صبر می کرد تا همه بزغاله ها از کنار برکه برن بعد خودش تنهایی بره آب بخوره .بعضی وقتا از بس دیر می کرد ،گله به سمت دهکده به راه می آفتاد و اون دیگه وقت آب خوردن رو از دست می داد .این جوری اون خیلی خودشو اذیت می کرد. ...
روز تولد الینا
الینا ۱۵/۴/۱۳۹۰ در بیمازستان شهید باهنر البرز ساعت ۹:۴۵ دقیقه صبح به دنبا اومد خیلی خوشحال بودیم چون یه فرشته کوچولو ناناز خدا بهمون داده بودیم (راستی دخمل خوشگلم حاج خانومه تو شکم مامانش ۶ ماهه که بود حاج خانم شده) خیلی لحظات شیرینی بود اما شیرینی فقط ۱۲ ساعت دوام داشت چون دخمل ناز من دچار رکتوراژی شد ۱۱ روز بیمارستان طبی کودکان بستری بود بعد ۱۱ روز مرخصش کردن خدارو شکر امیدوارم دیگه هیچ وقت دخمل نازم مریض نشه چون مامانی و بابایی خیلی خیلی دوستش دارن بدون الینا میمیرن ...
نویسنده :
مامان الینا
4:11
من ام خاکم که ................
من آن خاكم كه عاشق ميشود سر تا پاي خودم را كه خلاصه ميكنم، ميشوم قد يك كف دست خاك كه ممكن بود يك تكه آجر باشد توي ديوار يك خانه، يا يك قلوه سنگ روي شانه يك كوه، يا مشتي سنگريزه، تهته اقيانوس؛ يا حتي خاك يك گلدان باشد؛ خاك همين گلدان پشت پنجره. يك كف دست خاك ممكن است هيچ وقت، هيچ اسمي نداشته باشد و تا هميشه، خاك باقي بماند، فقط خاك. اما حالا يك كف دست خاك وجود دارد كه خدا به او اجازه داده نفس بكشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان داشته باشد. يك مشت خاك كه اجازه دارد عاشق بشود، انتخاب كند، عوض بشود، تغيير كند. واي، خداي بزرگ! من چقدر خوشبختم. من همان...
درد ودل
الینامامانی سلام این حرفا و داستان هایی رو که برات میگم واسه اینه که بدونی زندگی چه بازیه عجیبیه الینا مامان دورت بگردم دلم میخواد حاج خانم کوچولوم که تو باشیواقعا بدونی چرا هفت بار دور خونه خدا گشتی (((الینا وقتی ٦ ماه بود تو شیمک مامان بودی حاج خانم شدی)))))اخ دلم میخواد این داستان ها دیدتو وسیع کنه واسه همین واست تعریف میکنم تا گوشت اشنا بشه ...






