الینا الینا ، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره

◕‿◕الینا خوشگل مامان و بابا ◕‿◕

قصه امشب

  اسماعیل كارگر یك نانوایی بود. صبح به صبح ماشین بزرگ، كیسه‌های زیادی آرد می‌آورد و دم در نانوایی می‌ریخت. اسماعیل هم به محض این‌كه از خواب بیدار می‌شد این كیسه‌ها را داخل نانوایی می‌برد.مادر اسماعیل چندین روز بود كه مریض شده بود و دكترها گفته بودند او باید عمل شود و پول عملش هم زیاد بود.طبق معمول آن روز ماشین آرد آمد و تعداد زیادی كیسه آرد در مغازه خالی كرد.   اسماعیل هم بلند شد و مشغول حمل كیسه‌های آرد شد.در همان حین كه اسماعیل مشغول بردن كیسه‌های آرد بود، ناگهان دید یك موش كوچولو از بین كیسه‌ها در رفت و رفت داخل مغازه. اسماعیل دنبال موش رفت ولی اثری از ...
7 دی 1390

بی تابی الینا

الینا جون امروز از صبح بدقلقی کردی مامانم حالو حوصله نداشت نمیدونم چرا اما  امروز غذا نخوردی اینگار میخواستی با مامان لج کنی بعداز ظهر هم به عالمه گریه  کردی مامان هم اینقدر ترسید که دوباره کمرش گرفت اخه چرا  مامانو اذییت میکنی؟ساعت ٨ شب دست از اعتصاب برداشتی حریره بادام خوردی خدا رو شکر اروم شدی ...
6 دی 1390

قصه امشب

    فينگيلي و جينگيلي       در ده قشنگي دو برادر زندگي مي كردند. اسم يكي از انها فينگيلي و  ديگري جينگيلي بود.   فينگيلي پسر شيطون و بي ادبي بود و هميشه بقيه مردم ده را اذيت  ميكردو هيچكس از دست او راضي نبود . اما برادرش كه اسمش جينگيلي بود. پسر باادب و مرتبي بود هيچ وقت  دروغ نمي گفت و به مردم كمك ميكرد . يك روز فينگيلي و جينگيلي به ده بالا رفتند و با بچه هاي انجا شروع به  بازي كردند. بازي الك و دولك، طناب بازي و توپ بازي. در همين وقت فينگيلي شيطون و بلا يك لگد محكم به توپ  زد و توپ...
6 دی 1390

بدون عنوان

هــر چــه زیباست مـرا یـاد تـــو می اندازد آن کــه بینـــاست مرا یـــاد تــو می انـدازد تــو کـه نزدیک تر از من به منی می دانی دل کـــه شیــداست مرا یـــاد تــو می اندازد هـر زمان نغمه عشقی ست که من میشنوم از تــو گویـــاست ، مرا یــاد تــو می انـدازد دیگران هـر چـه بخواهند بگویند که عشق بی کـــم و کاست مرا یـــاد تـــو می انــدازد ساعتــی نیست فرامـوش کنــم یــاد تـــو را غم کـه بــا ماست مـرا یــاد تــو می انــدازد الینا مامانی نمیدونم چرا یهو یاد تولدت و سختی هایی که کشیدیم افتادم دلم گرفت وای خدا چقدر سخت بود ...
5 دی 1390

ىلدآ

یلدا نام فرشته ای است بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره. یلدا نرم نرمک با مهرآمده بود. با اولین شب پاییز و هر شب ردای سیاهش را قدری بیش تر بر سر آسمان می کشید تا آدم ها زیر گنبد کبود آرام بخوابند. یلدا هرشب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت ولابه لای خواب های زمین، لالایی اش را زمزمه می کرد. گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد. *** یلدا، شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت. آتش که می دانی، همان عشق است. یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد. آتش در یلدا بارور شد. فرشته ها به هم گفتند: " یلدا، آبستن است، آبستن خورشید. و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد و شبی که آخرین قطره را ببخشد، د...
5 دی 1390

فرشته فراموش کرد

الینا جان این داستانو برات مینویسم تا بدونی از کجا اومدی مامان جون وچطور باید زندگی کنی    فرشته تصمیمش را گرفته بود . پیش خدا رفت و گفت خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم .اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه . دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.خداوند در خواست فرشته را پذیرفت. فرشته گفت تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم این بال هادر زمین چندات به کار من نمی اید .خداوند بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت گفت بال هایت را به امانت نگاه میدارم اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم دامنگیراست . فرشته گفت باز می گردم حتما باز می گردم.این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد . فرشته به زمین امد و از ...
5 دی 1390

قطاری به مقصد بهشت

قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟ قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند . از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود . در هر ايستگاه که قطار می ايستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زيرا سبکی قانون راه خداست . قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت :اينجا بهشت است . مسافران بهشتی پياده شوند . اما اينجا ايستگاه آخرين نيست . مسافرانی که پياده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره ر...
5 دی 1390

قصه هایی برای الینا

  یکی از بعداز ظهرهای آخر تابستان بود . نزدیک یک کلبه قدیمی در دهکده خانم اردکه لانه اش را کنار دریاچه ساخته بود. اون پیش خودش فکر می کرد: مدت زیادی هست که روی این تخم ها خوابیده ام . او تنها نشسته بود و بقیه اردکها مشغول شنا بودند کم کم تخم ها شروع به حرکت کردند و با نوکهای قشنگ کوچکشان پوسته ی تخم شان را شکستند . آنها یکی یکی بیرون آمدند اما هنوز خیس بودند و نمی توانستند که بخوبی روی پاهایشان بایستند بزودی جوجه ها روی پا هایشان ایستادند و شروع به تکان دادن خودشان کردند.تا اینکه پرها یشان خشک شد خانم اردکه نگاهش به تخم بزرگی افتاد و پیش خودش گفت : اوه نه هنوز یکی از تخم ها اینجاست اردک پ...
5 دی 1390